رهارها، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

سراغاز

بدون عنوان

اولین سفر رها 30 تیر   امروز صبح ساعت 6 راه افتایم به سمت تفرش با خان عمو اخه پدر بزرگ دوست داشت ببینتت فرداش ماه رمضان بود و خان عمو هم پیشواز رفته بود. ساعت 9 بود رسیدیم منم به خاطر پشه گفته بودم فقط یه روزه میرم تفرش کلی پدر بزرگ خوشحال شد بابایی هم از 2 روز پیشش رفته بود اومد اونجا دیدت. شب هم ساعت 2 رسیدیم شیر دوشیده داشتم بردمت شب گذاشتمت پیش مامانی و خاله تا صبح اخه خیلی خسته بودم همش اونجا 4 چشمی مراقبت بودم حشره ای روت نشینه راستی سر خاک مادر و اقا هم بابا بردت عزیزم سفر خوبی بود تو هم رفت و برگشت تو ماشین کلا خواب بودی عاشق ماشین سواری هستی. ...
10 مرداد 1391

بدون عنوان

واکسن 2 ماهگی رها خانم   ساعت 6:30 خاله ایدا با مامانی اومدن دنبالمون با هم رفتیم انیستیتوپاستور تجریش که گفتن 8 باز میشه نشستیم تو ماشین تا 8 وای چه هوایی بود انگار یه صبح زمستونی بود دوست داشتم به جای واکسن زدن رها رو بغلش کنم با هم قدم بزنیم. ساعت 8 در باز شد رها اولین نفر بود اول قطره فلج اطفال زدن بعد مامانی تو رو بین دوتا پاش نگه داشت 2 تا واکسن به 2 تا پاهاش زدن خیلی گریه کردی مامانی اومدیم بیرون که دوباره بارون گرفت تا ماشین دویدم که خیس نشی روز اول کمپرس یخ بود و فرداش گرم راستی 2 ماهگیت مبارک امروز 26 تیر هست دختر صبورم با اینکه خیلی درد داشتی ولی تو این 2 روز گریه نکردی گلکم ...
10 مرداد 1391

بدون عنوان

٢ماهگی دخترم   دکترت رو عوض کردم رفتیم بیمارستان فرمانیه پیش دکتر نریمان که خاله ریحانه معرفی کرده بود وای خدای من رئیس جمهور رو راحت تر میشد دید ولی انصافا دکتر خوبی بود حرف میزد ادم اروم میشد خیلی خوشم اومد همه چی رو راحت میگرفت راستی امشب ساعت 10 نوبتمون شد وقتی اومدیم بیرون وحشتناک بارون میومد خیلی زیبا و کم سابقه بود ما از ساعت 6 که رفتیم دکتر 2 بار تا ساعت 10 رفتیم خونه برگشتیم اخه اونجا خیلی سرد بود تو هم بی حوصله بودی اخرین بار که رفتیم اصلا بارون نمیومد خلاصش این که فردا باید میرفتیم واکسن میزدی ...
10 مرداد 1391

بدون عنوان

مهمونی خونه خاله ریحانه   چند روز دیگه ٢ ماهت میشد که رفتیم خونه خاله ریحانه و بهراد رو دیدیم خیلی بزرگ شده بود برای خودش مردی شده بود کلی خاله از تجربیاتش گفت کلی کمکم کرد روز ٣ شنبه بود ٢٠ تیر ماه خیلی خوش گذشت ولی تو همش خواب بودی اخه صبحش رفته بودی حمام عزیزم
10 مرداد 1391

بدون عنوان

تحول بابا قاسم و پنجاه و دو روزگی رها خانم   این چند روز تازه بابا نسبت بهت حس پیدا کرده تا جایی که دیگه از من بهتر نگهت میداره. من واقعا نگرانیم داشت شدید تر میشد که نکنه دوست نداشته باشه نکنه بابای خوبی نباشه فقط تو این مدت چند بار اومد صدات کنه حتی بابا تو دهنش نچرخید بهت بنا به عادت گفت عمویی به همین خاطر تا حالا چیزی ازش ننوشته بودم بابا نتونسته بود وجودتو باور کنه دلیل دیگش هم این بود که دورت شلوغ بود فرصت به عشق پدرانه ی بابا قاسم نرسیده بود. ولی حالا کاملا اوضاع عوض شده چند روزه صبحا دلش نمیاد بره سر کار کلی ماچت میکنه و دلشو میزاره پیشت میره. امروز که نیمه شعبانه و تعطیله بابا خونه بود مامانی با بابایی رفتن ت...
15 تير 1391

بدون عنوان

چهل روزگی رها تو خونه ی خودمون   بابایی دید خونمون مثل اینکه نمیخواد اماده بشه نزدیک خونه خودشون برامون اجاره کرد خوب ما هم باید خونمونو تحویل اقا رضا میدادیم اونا هم نی نی تو راه داشتن. جمعه 26 خرداد اسباب کشی کردیم و روز سه شنبه هم اسباب چیدیم تا اینکه جمعه 2 تیر برای اولین بار خونمون خوابیدیم. دیگه من و تو تنها بودیم شب دیگه نه مامانی بود که پیشش بخوابی هر وقت شیر میخوای فقط بیاره پیش من و نه بابایی بود که وقتی نق میزنی ساکتت کنه ونه خاله که دائم تو بغلش باشی تا اروغ بزنی یه کم ترسناک بود. دائم قبل از خواب فکر میکردم نکنه بیدار شی نصفه شب من نفهمم نکنه خواب باشی بالا بیاری بپره گلوت ولی خونه بابایی اگه من نمیفهمیدم...
15 تير 1391

بدون عنوان

یک ماهگی عسل الهام وزن=4400 گرم قد=52 سانت همچنان فقط شیر خودم و مولتی ویتامین میخوری رها جونم
15 تير 1391

بدون عنوان

روز بیستم مادر شدن   مادر بودن و مادری کردن لااقل تو این روزهای اول مثل یه کار پزوهشی می مونه! یه تعداد ازمایش علمی که باید من روش کار کنم و هر بار فاکتورهای اولیه رو جابجا کنم و هر بار نتیجه رو با شاهد پروزه چک کنم تا ببینم کی بهترین نتیجه رو میده! از شیر دادن بگیر تا روش خوابوندن! چه کار کنم وسط شیر نخوابی پاتو قلقلک بدم یا گوشتو بمالم یا دماغتو بگیرم یا ماسازت بدم؟ جا اروم بهتر می خوابی یا شلوغ؟ عدس شیرمو بیشتر میکنه یا نفخ میکنم؟دمر بخوابی بهتره یا به پهلو یا طاق باز؟ جواب این سئوال هارو هیچکس از قبل نمیدونه چون تو هیچ دو بچه ای یکی نیست همش رو باید امتحان کنم خوبیش اینه که وقت زیاد دارم تقریبا به اندازه یه عمر ...
15 تير 1391

بدون عنوان

حمام 10 رها خانم   عمه شهناز امد تا این ماهی لیز کوچولو رو ببره حمام قبل از این پرستارا 2 بار تو بیمارستان برده بودن. من و مامانی با خاله ایدا هم امدیم با تو و عمه تو حمام و کلی عکس ازت گرفتیم کلی ما رو ترسوندی چون خیلی از اب خوشت میومد صدات در نمی امد ما فکر میکردیم نمیتونی نفس بکشی البته بدن فهمیدیم عاشق اب هستی وقتی هم که اومدی بیرون 6 ساعت خوابیدی به زور بیدارت کردیم عمه از قبل گفته بود بیای بیرون زیاد میخوابی. دست عمه درد نکنه از پرند به خاطر حمام تو اومده بود ...
15 تير 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سراغاز می باشد