بدون عنوان
اومدن دخترکم به این دنیا
صبح با بابا ومامانی و خاله ایدا رفتیم بیمارستان بهمن دکتر ساعت 8ونیم وقت سزارین داده بود ولی تا رسیدم گفتن سریع برو بلوک زایمان دکترت منتظره ولی هنوز یک ساعت مونده بود فقط بابا رو راه دادن اونقدر استرس داشتم فشارم خیلی بالا رفت بابا اومد داخل بخش جراحی ارومم کرد بعدشم مامانی ولی استرسش از من بیشتر بود دکترم رو که دیدم کلی ارومتر شدم کلی باهام شوخی کرد بیهوشی جنرال بودم خودم خواسته بودم دیگه بعدش هیچی نفهمیدم.
تا اینکه با صدای پرستار به هوش اومدم که میگفت مبارک باشه نمیخوای دختر خوشگلت رو شیر بدی؟ دیدم یه فرشته کوچولو دستش تا مچ تو دهنشه و چه مالاچ ملوچی میکنه من فکر کردم شوخی میکنه بعد تکون خوردم به طرز وحشتناکی دردم اومد تازه فهمیدم راست میگه ولی باورم نمیشد دختری که بغل پرستاره مال منه تو رو گذاشت رو سینم تو هم تند شروع به خوردن کردی نمیدونستم باید چه کار کنم یعنی اینیکه داشت شیر میخورد تا چند دقیقه پیش تو شکمم بود!
اخه کی بهت یاد داده بود سینه هام شیر داره کی بهت یاد داده بود چه طوری باید بخوری؟!!
فقط گفتم خدایا ازت ممنونم دخترکم سالمه


بدون عنوان
