رهارها، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

سراغاز

بدون عنوان

وزن رها لحظه اول تولد 3190گرم و قدش 47 سانت اسمشم از قبل رها به سلیقه پدرش انتخاب شده بود ...
14 تير 1391

بدون عنوان

اومدن دخترکم به این دنیا   صبح با بابا ومامانی و خاله ایدا رفتیم بیمارستان بهمن دکتر ساعت 8ونیم وقت سزارین داده بود ولی تا رسیدم گفتن سریع برو بلوک زایمان دکترت منتظره ولی هنوز یک ساعت مونده بود فقط بابا رو راه دادن اونقدر استرس داشتم فشارم خیلی بالا رفت بابا اومد داخل بخش جراحی ارومم کرد بعدشم مامانی ولی استرسش از من بیشتر بود دکترم رو که دیدم کلی ارومتر شدم کلی باهام شوخی کرد بیهوشی جنرال بودم خودم خواسته بودم دیگه بعدش هیچی نفهمیدم. تا اینکه با صدای پرستار به هوش اومدم که میگفت مبارک باشه نمیخوای دختر خوشگلت رو شیر بدی؟ دیدم یه فرشته کوچولو دستش تا مچ تو دهنشه و چه مالاچ ملوچی میکنه من فکر کردم شوخی میکنه بعد تکو...
14 تير 1391

بدون عنوان

شب قبل از تو    بعد از شام بابا یهو کلیه راستش خیلی درد گرفت که راهی بیمارستان شدیم رفتیم بیمارستان نیاوران تا 2 اونجا بودیم صبح هم باید 7 میرفتیم تو به دنیا بیای خلاصه بعد ازمایش دکتر گفت سنگ داره از نوع کلسیمی که باید خودش دفع بشه ...
14 تير 1391

اولین پیغام :)

سلام عزیز مامانی این اولین پیغامم به توست خیلی حرف برای گفتن دارم ولی نمی دونم از کجا شروع کنم تازه نمی دونمم چی صدات کنم امروز دقیقا 36 هفتم تموم شد ولی تو خیلی شیطونی تو این تقریبا 9 ماه نشون ندادی 100 درصد دختری یا پسر ولی احتمال دخترت بیشتره اخه یکی از سنوگرافیا فقط جنسیت رو گفت اونم با 80 درصد بقیه هیچی ندیدن حالا نمیدونم بهت بگم رها یا بارمان ولی مامان بزرگ و خالت به همون 80 درصد کفایت کردن اقلب وسایلتو دخترونه خریدن هر چی باشی برای همه عزیزی فکر میکردم بتونم روز تولدم بدنیا بیارمت ولی دکتر گفت یه کم زوده اخه چی بگم ناراحتم نشی جنسیتت رو که نشون ندادی خوب دیگه چرا بر نگشتی؟ میدونم میخوای کاملا متفا...
25 ارديبهشت 1391

فقط چند ساعته دیگه!

سلام عزیز مامانی وای دیروز شک عجیبی بهم وارد شد.رفتم دکتر گفت بچه دیگه کامل رسیده,مثل میوه مثلا هلو :))) ژیلا جون گفت اگه امروزم ناشتا بودی عملت میکردم,منم که کلی کار داشتم گفت فردا بیا پس,گفتم نه توروخدا استرس دارم,گفت پس سه شنبه میبینمت :) یعنی 26 اردیبهشت ! دیگه وقتی اومدیم تو ماشین ,مامان و آیدا کلی خوشحال بودن که قراره به زودی ببیننت.منم کلی استرس داشتم خونمون هنوز آماده نیست,به بابات زنگ زدم گفت از رضا فرجه میگیرم.ولی بازم کلی ناراحت بودم واسه خونه. آیدا من و مامان و رسوند خونمون,کلی اصرا کرد ببرتم اپیلاسیون ولی من اصلا حال نداشتم. رفتم خونه,8تا کارتون دیگه جمع کردم بابات که رسید اسباب هامو جمع کرد...
25 ارديبهشت 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سراغاز می باشد