رهارها، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

سراغاز

بدون عنوان

مهمونی خونه خاله ریحانه   چند روز دیگه ٢ ماهت میشد که رفتیم خونه خاله ریحانه و بهراد رو دیدیم خیلی بزرگ شده بود برای خودش مردی شده بود کلی خاله از تجربیاتش گفت کلی کمکم کرد روز ٣ شنبه بود ٢٠ تیر ماه خیلی خوش گذشت ولی تو همش خواب بودی اخه صبحش رفته بودی حمام عزیزم
10 مرداد 1391

بدون عنوان

تحول بابا قاسم و پنجاه و دو روزگی رها خانم   این چند روز تازه بابا نسبت بهت حس پیدا کرده تا جایی که دیگه از من بهتر نگهت میداره. من واقعا نگرانیم داشت شدید تر میشد که نکنه دوست نداشته باشه نکنه بابای خوبی نباشه فقط تو این مدت چند بار اومد صدات کنه حتی بابا تو دهنش نچرخید بهت بنا به عادت گفت عمویی به همین خاطر تا حالا چیزی ازش ننوشته بودم بابا نتونسته بود وجودتو باور کنه دلیل دیگش هم این بود که دورت شلوغ بود فرصت به عشق پدرانه ی بابا قاسم نرسیده بود. ولی حالا کاملا اوضاع عوض شده چند روزه صبحا دلش نمیاد بره سر کار کلی ماچت میکنه و دلشو میزاره پیشت میره. امروز که نیمه شعبانه و تعطیله بابا خونه بود مامانی با بابایی رفتن ت...
15 تير 1391

بدون عنوان

چهل روزگی رها تو خونه ی خودمون   بابایی دید خونمون مثل اینکه نمیخواد اماده بشه نزدیک خونه خودشون برامون اجاره کرد خوب ما هم باید خونمونو تحویل اقا رضا میدادیم اونا هم نی نی تو راه داشتن. جمعه 26 خرداد اسباب کشی کردیم و روز سه شنبه هم اسباب چیدیم تا اینکه جمعه 2 تیر برای اولین بار خونمون خوابیدیم. دیگه من و تو تنها بودیم شب دیگه نه مامانی بود که پیشش بخوابی هر وقت شیر میخوای فقط بیاره پیش من و نه بابایی بود که وقتی نق میزنی ساکتت کنه ونه خاله که دائم تو بغلش باشی تا اروغ بزنی یه کم ترسناک بود. دائم قبل از خواب فکر میکردم نکنه بیدار شی نصفه شب من نفهمم نکنه خواب باشی بالا بیاری بپره گلوت ولی خونه بابایی اگه من نمیفهمیدم...
15 تير 1391

بدون عنوان

یک ماهگی عسل الهام وزن=4400 گرم قد=52 سانت همچنان فقط شیر خودم و مولتی ویتامین میخوری رها جونم
15 تير 1391

بدون عنوان

روز بیستم مادر شدن   مادر بودن و مادری کردن لااقل تو این روزهای اول مثل یه کار پزوهشی می مونه! یه تعداد ازمایش علمی که باید من روش کار کنم و هر بار فاکتورهای اولیه رو جابجا کنم و هر بار نتیجه رو با شاهد پروزه چک کنم تا ببینم کی بهترین نتیجه رو میده! از شیر دادن بگیر تا روش خوابوندن! چه کار کنم وسط شیر نخوابی پاتو قلقلک بدم یا گوشتو بمالم یا دماغتو بگیرم یا ماسازت بدم؟ جا اروم بهتر می خوابی یا شلوغ؟ عدس شیرمو بیشتر میکنه یا نفخ میکنم؟دمر بخوابی بهتره یا به پهلو یا طاق باز؟ جواب این سئوال هارو هیچکس از قبل نمیدونه چون تو هیچ دو بچه ای یکی نیست همش رو باید امتحان کنم خوبیش اینه که وقت زیاد دارم تقریبا به اندازه یه عمر ...
15 تير 1391

بدون عنوان

حمام 10 رها خانم   عمه شهناز امد تا این ماهی لیز کوچولو رو ببره حمام قبل از این پرستارا 2 بار تو بیمارستان برده بودن. من و مامانی با خاله ایدا هم امدیم با تو و عمه تو حمام و کلی عکس ازت گرفتیم کلی ما رو ترسوندی چون خیلی از اب خوشت میومد صدات در نمی امد ما فکر میکردیم نمیتونی نفس بکشی البته بدن فهمیدیم عاشق اب هستی وقتی هم که اومدی بیرون 6 ساعت خوابیدی به زور بیدارت کردیم عمه از قبل گفته بود بیای بیرون زیاد میخوابی. دست عمه درد نکنه از پرند به خاطر حمام تو اومده بود ...
15 تير 1391

بدون عنوان

رها 8 روزه شده   رهای من حالا 8 روزه شده ولی هنوز گفتن کلمه بچم یا دخترم برام خیلی سخت و غریبه. نمیدونم چرا هر وقت بهت نگاه میکنم گریم میگیره. وقتی که دارم بهت شیر میدم وتو با چشمهات که شبیه دکمه های سیاه روی یه لباس سفیده خیره میشی تو چشم های من حس میکنم قلبم تند میزنه و پر از یه حس تازه میشه. حس میکنم خودم.صدام.نفسم.شیره وجودم وگرمای دستام یکهو ارزشمند شده اخه من مادر شدم ...
15 تير 1391

بدون عنوان

بستری رها به خاطر زردی   روز پنجم باید میرفتیم بیمارستان برای ازمایش غربالگری رهای منو بردن 2 نفری تو اتاق که خون بگیرن درم بستن تو توی اتاق گریه میکردی من بیرون اتاق دوس داشتم دوتاشونو خفه کنم نیم ساعت بعد جوابو دادن. زردی حداکثر تا 12 نرمال بود اما تو 16 بودی دکتر ممیشی تا دید زنگ زد بخش کودکان جا رزرو کرد گفتم چه کار میکنی من نمیذارم بمونه میخوام ببرمش دکتر گفت باید باید 2 شب بمونه خودتم پیششی. خلاصه بستری شدی منم فقط اشک میریختم اخه باید لختت میکردم و چشم بند رو چشمت میذاشتم بعد با دست خودم میذاشتمت تو دستگاه وای واقعا وحشتناک بود دیگه اشکم خشک شده بود اگه مامانی نبود دوام نمی اوردم رها مامانی خیلی زحمتتو کش...
15 تير 1391

بدون عنوان

تحول زندگی با رها در روز سوم   این روزا خیلی مادرانه شده قبل از به دنیا اومدنت کلی کتاب در مورد بارداری خونده بودم ولی فکر میکنم لازم بود بیشتر در مورد بچه داری میخوندم البته بعید میدونم این روزا رو بشه با کتاب یاد گرفت یا پیش بینی کرد. تمام خیال ها برای اینکه بعد از 9 ماه بارداری بتونم بعد از زایمان یه خواب راحت و بی درد سر غلط زدن بکنم مضحک بوده در بهترین حالت 2 ساعت خواب بعد نوبت شیردهی اونم چه شیری! فکر نمیکنم این شیر شفاف(اغوز) بتونه رهای همیشه گرسنه رو سیر کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هیچ راهی هم برای دور زدن و پیچوندن نیست هر چه قدر هم خودتو به نشنیدن بزنی نمیتونی صدای مالاچ ملوچ میکیدن انگشتای رها رو نشنیده بگیری ...
14 تير 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سراغاز می باشد