بدون عنوان
تحول بابا قاسم و پنجاه و دو روزگی رها خانم
این چند روز تازه بابا نسبت بهت حس پیدا کرده تا جایی که دیگه از من بهتر نگهت میداره.
من واقعا نگرانیم داشت شدید تر میشد که نکنه دوست نداشته باشه نکنه بابای خوبی نباشه فقط تو این مدت چند بار اومد صدات کنه حتی بابا تو دهنش نچرخید بهت بنا به عادت گفت عمویی به همین خاطر تا حالا چیزی ازش ننوشته بودم بابا نتونسته بود وجودتو باور کنه دلیل دیگش هم این بود که دورت شلوغ بود فرصت به عشق پدرانه ی بابا قاسم نرسیده بود.
ولی حالا کاملا اوضاع عوض شده چند روزه صبحا دلش نمیاد بره سر کار کلی ماچت میکنه و دلشو میزاره پیشت میره.
امروز که نیمه شعبانه و تعطیله بابا خونه بود مامانی با بابایی رفتن تفرش برای مراسم تشیع جنازه علی اقا و خاله هم کنکور میخواست دوباره بده و کسی پیشت نبود از دیروزه اصلا تورو به من نمیده فقط من شیر میدوشم میدم بهش
دائم نگران بودم خدارو شکر که الان احساس میکنم دوست داشتن بابا نسبت به تو بیشتر از من شده


بدون عنوان
